خانه علم دروازه غار
خانه ایرانی برای تحصیل کودکان کار و خیابان محروم از تحصیل
نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
برای دومین بار میخواستند برن استخر
تک تک بچه ها خوشحال بودن
اینو از صدای دویدن ها و خنده هاشون که کل کوچه رو گرفته بود فهمیدم
اما بین اون همه چهره خوشحال
یکی ناراحت بود

بعد از مدتها اومده بود خونه علم
اومد سمتمون و سلام کرد
" پس چرا داری میری؟ مگه با بچه ها نمیای استخر؟"

بغضشو به زور قورت داد و گفت:
نه باید برم سرکار، نون نداریم تو خونه بخوریم
بابام گفته باید امروزو کار کنم وگرنه گشنه میمونیم

چی داشتم جواب بدم؟
حتی نمیتونستم مانع رفتنش بشم

اون روز مدام جلو چشمم بود
صدای خنده ش که نمیومد آزارمون میداد
و بعدتر جای داغی که رو دستاش گذاشته بودند
لابد به خاطر پولی که برای جور شدن مواد والدینش نرسیده بود

اما این روزا حال و هواش فرق می کنه
بعد از چهار ماه که از شروع کلاس شنا می گذره
داره مرتب میاد
و صدای خنده ش بین صدای خنده ی بچه های دیگه شنیده میشه
.
.
.
خاطره ای از زهرا، عضو داوطلب تیم ورزش
عکس: نمایی از خنده و شادی دوستان کوچولوی ما
...
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار

 

امروز مریم رو دیدم؛ مادری که امیر حسینش رو خودش به دنیا آورده... تنها توی بیابونهای اطراف شهرری. کسی نبوده وقتی درد می کشیده دستاشو بگیره. کسی نبوده امیرحسینش رو توی پتو بپپیچه. فقط خودش بوده و خودش...
خودش جفتشو از بدنش جدا کرده تا زنده بمونه و برای امیر حسین مادری کنه. خودش تنها پسرش رو بغل کرده.
مریم گرسنه بوده... زایمان تمام رمقشو ازش گرفته... با گریه امیر حسین فهمیده که اونم گرسنه هست؛ یک ساعت بعد از زایمان، خودش، مرد زندگیش هم میشه و کمر همت میبنده تا هم امیر حسینو سیر کنه و هم خودشو نشئه. میره زباله گردی تا ضایعات بشن براش شیر و مواد...
مریم چیزی نداشت، ولی همه چیز داشت اون عشق و احساس مادری به امیرحسینش بود.
الان امیرحسین یک سال و شش ماهشه. مریم میگه: «پسرم مال خودمه اگه نباشه می میرم، ولی ناچارم... معتادم، کارتن خوابم؛ تو این دنیا کسی رو ندارم امیرحسین اومده بشه همه کسم... میخوام ترک کنم نمی‌تونم امیرحسینم تنها میمونه گرسنه میمونه وقتی 2سالش شد میرم برای ترک اون موقع دیگه شیرمو نمیخوره ولی وقتی که ترک کردم کجا بمونم جایی ندارم بمونم...»
اینا حرفای مریمه. مریمی که با چند تا کارتن خواب دیگه، همگی توی بیابون دور یه آتیش جمع شدن تا از سرما به قول خودشون مثل احمدلره یخ نزنن.
مریم و دوستاش مواد میکشن و امیر حسینم شده گل محفلشون... امیرحسین بهتر از من و شما حال مامانشو درک میکنه میدونه که نباید گریه کنه. میدونه که همیشه باید خواب باشه. همیشه باید ساکت باشه. تا مامان دوسش داشته باشه... میدونه هیچکس تو این دنیا انتظار شو نمیکشیده جز مامانش با همین وضعیت کارتن خوابی و اعتیاد، پس باید هوای مامانشو داشته باشه تا نشئگی مامانش بهم نریزه...
امیر حسین خیلی بیشتر از منو شما می دونه... اون طفل معصوم حتی طعم مواد رو از شیرابه جان مادرش که تنها کسی هست که توی یک سال و نیم گذشته ازش مراقبت کرده، هر روز می چشه...
================
دلنوشته زهره از اعضای تیم شناسایی کودکان اعتیاد
بیست و چهارم آذرماه 1393 - منطقه شهرری
================
پ.ن.: تیم شناسایی کودکان اعتیاد در منطقه شهرری در شامگاه دوشنبه 24 آذر در یکی از خرابه های اطراف شهرری برای نخستین بار با مریم و امیرحسین آشنا شد. ارتباط با مریم و امیرحسین توسط امور مددکاری جمعیت ادامه دارد و اخبار پیگیری وضعیت آنها در آینده باز هم در صفحه جمعیت دانشجویی امام علي- عليه السلام منتشر خواهد شد.
پ.ن.: تصویر از آرشیو عکس جمعیت امام علی است و متعلق است به مبینا و مادر درگیر اعتیادش که سال 1388 در منطقه دروازه غار تهران برای نخستین بار توسط اعضای جمعیت شناسایی شدند. مبینا با پیگیری اعضای جمعیت به یک مرکز نگهداری شبانه روزی از کودکان منتقل شد.
================
به وبسایت ما سربزنید: www.sosapoverty.org
پرسش های خود را از روابط عمومی ما بپرسید:
23051110 - 021 (10 صبح الی 17)
جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی

.

.

.


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
 

با بچه ها داشتیم می رفتیم استخر
راننده یه پیرمرد خوش اخلاق بود و در طول مسیر با بچه ها صحبت می کرد
وسط حرفش یهو برنامه کودک رادیو شروع شد.

خانوم مجری که صدای مهربونی هم داشت گفت:
خوب بچه ها آماده اید قصه امروز ُ شروع کنیم؟
راننده خوشش اومد و صدای رادیو رو بیشتر کرد و گفت:
براتون قصه هم گذاشتم که حوصله تون سر نره.
مجری ادامه داد:
اگه آماده اید، چشماتونو ببندید و نفس عمیق بکشید و گوش بدید...
بچه ها که خیلی با برنامه ارتباط برقرار کرده بودند، با خنده چشماشونو بستند

" دخترک قصه ما صبح از خواب بیدار شد، اتاقشو خوب مرتب کرد..."
نگران بودم، دخترکای قصه من که اتاق ندارند،یواشکی نگاهشون میکردم
راننده متوجه نبود و خط به خط داستانو تکرار میکرد

" مسواکشو زد، لباساشو که مامان دیشب براش اتو زده بود پوشید
لقمه ای که مامانش براش آماده کرده بود از تو یخچال برداشت"
سرم گیج میره
یاد قایم کردن کیف مدرسه، تو یخچال میفتم از ترس پدر معتاد
یاد یخچال خالی و گرسنگی دخترا
یاد لباساشون که رنگ اتو به خودش ندیده
یاد جای داغ روی دست های فرشته هامون

"صدای سرویس مدرسه ش که جلو در بود شنید.
داشت تند تند کفشاشو میپوشید، که یهو یادش افتاد مامان بهش پول تو جیبی نداده..."
دنیا رو سرم خراب شد
داشتم تا آخر قصه رو میخوندم و کمرنگ شدن لبخند رو لب دخترکا رو میدیدم

"جایی که مامانش پولا رو قایم میکرد بلد بود، باید زودتر تصمیم میگرفت
بره بدون اجازه پول رو از اتاق برداره... یا بره سوار سرویس شه
اگه پولو بر نداره که نمیتونه تو مدرسه خوراکیای خوشمزه بخره و بخوره
نکنه پولو برداره و مامانش پول رو لازم داشته باشه و پول کم بیاره..."

هزار و یک خاطره از تو ذهنم گذشت...
دخترکایی که مهر مادرو ندیدن...
دخترکایی که نه تنها پول تو جیبی نمیگیرن...
که شاید هیچ سهمی از پولی که به خونه میبرن نداشته باشن...

قبل از اینکه دخترک قصه، تصمیمش رو بگیره... رسیدیم
دخترکا با خنده از ماشین پیاده شدن و دویدن سمت استخر
و من با یه دنیا تناقض و درگیری و عذاب.

کاش مجری میدونست شاید روزی قصه ش رو دخترکی گوش کنه که
زندگیش از زمین تا آسمون با دخترک تو قصه فرق داشت
.
.
.
خاطره ای از زهرا، عضو داوطلب تیم ورزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
می خواستم برم سر کلاس
ولی اصرار داشت دیرتر برم تا تکالیفش ُ بنویسه

بعد از 15 دقیقه رفتم سر کلاس
ازش پرسیدم چرا تو این یه هفته تکالیفت ُ ننوشتی؟
گفت صبح زود میرم سر کار... شبم دیر میام خونه
وقتی میرسم خونه انقدر خستم که خوابم میبره.

یادم افتاد منم تکالیفم ُ همیشه سر کلاس مینوشتم
اما... من کجا و این پسر گلم کجا...!!!
فقط 12،11 سالشه
.
.
.

خاطره ای از احسان، عضو داوطلب تیم آموزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
 

 

از اولین شاگردای کلاس والیبال بود
یه دختر فوق العاده مستعد

بعد از مدت ها، با یکی از بچه های جدیدتر تیم والیبال دیدمش
بعد از ازدواجش ندیده بودمش


فک میکردم تغییر قیافه ش
مال اون یه باریکه از موهاش بود که رنگ کرده بود

کلی خوش و بش کردیم... وقتی دید دوستش داره میاد سر تمرین والیبال
گفت: منم می تونم امروز بیام؟

تعجب کردم
فکر میکردم مثل سری قبل بگه
پدر مادرش نمیزارن... چون میگن زشته دختری که نامزد داره بره باشگاه
یا مثلا بگه شوهرش نمیزاره بیاد

اما دوستش پرید وسط حرفمون و گفت:
خانم نمیشه که بیاد بازی کنه... خانم حامله است... خطرناکه
.
.
.
خاطره ای از زهرا، عضو داوطلب تیم ورزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
 

یک مدت خیلی طولانی به این فکر می کردم که چرا خدا فقط نظاره گره؟
این همه ظلم و درد و رنج رو میبینه و هیچ کاری نمیکنه؟
این همه بچه، در بدترین فضاها بزرگ میشن، شکنجه میشن
اما خدا کاری نمیکنه!!!

تا اینکه یک دوست عزیزی گفت:
در مجلس ابن زیاد هم هنگامی که او از روی شماتت
به زینب علیهاالسلام گفت:
"دیدی که خداوند با برادر و خاندانت چه کرد؟"
زینب علیهاالسلام در پاسخ فرمود:
ما رأیت الا جمیلا... جز زیبا(یی) چیزی ندیدم،
«ما رأیت الا جمیلا »
...
خدا؛ همان خدای عاشوراست
و دنیا؛ همیشه کربلاست
اما ما "زینب" نیستیم
...
یک روز بالاخره شاهد نتیجه ی تلاش همه ی مهربانان
و فریادرسان مظلومان و رنج کشیدگان خواهیم بود...
و دعا کنیم حتی برای لحظه ای
جزء بی تفاوت ها و نظاره گرها نباشیم
.
.
.
نوشته ای از زینب، عضو داوطلب تیم آموزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار

 

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار

شاید اینجا تنها جایی باشه که
وقتی کلاس کنسل میشه... همه ی بچه ها ناراحت میشن
وقتی کلاس تموم میشه و موقع خونه رفتنه... بچه ها دلشون نمی خواد برن

شاید اینجا تنها جایی باشه که
تقریبا اکثر مربیا... هدیه های زیادی رو از بچه ها گرفتند
و این هدیه ها در عین سادگی، اونقدر ارزشمندند که قابل وصف نیست
از نقاشی... تا نامه... از کاردستی ای که با مواد زائد ساخته شده
تا دستبندی که حاصل روزای اول کلاس زیورآلاته
تا حتی جای دست های کوچولوشون که سر کلاس نقاشی رنگی بوده
و وقتی بی هوا بغلت کردند، افتاده روی لباست
...
شاید اینجا تنها جایی باشه که
وقتی نشستی و داری با مهمونایی صحبت می کنی که
دفعه اوله اومدند به خونه...
یکی از بچه ها، ناگهان میاد و بغلت می کنه و می بوسدت
و می پرسه "اینا چی ان؟"
و اشاره می کنه به مهمونایی که با تعجب دارند این صحنه رو تماشا می کنند
...
البته شاید هم اینجا... به چشم خیلیا فقط یه خونه باشه
اما
اینجا... این خونه... این خونه علم
خونه امید ماست
و
من ایمان دارم
اینجا، خونه خود ِ خداست
.
.
.
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
 

 

 

قبلا بچه ها وقتی می خواستند صداش کند
به اسمش یه "تپله" اضافه می کردند
شاید یکی از دلایل اعتماد به نفس پایینش
که معلما بهش اشاره می کردند هم همین بود

اما پسر کوچولوی ما... یکی از مهربون ترین هاست.
و این رو... اون روزی بیشتر فهمیدم که....

نوه های پدربزرگی که به تازگی فوت کرده بود
تصمیم گرفته بودند از اونجایی که پدربزرگ پیتزا دوست داشت
برای خیرات و شادی روح پدربزرگ
روز پنجشنبه برای ناهار بچه ها، پیتزا بیارن
که به هر کدوم از بچه ها یه مینی پیتزا می رسید
...
تقریبا همه بچه ها خیلی پیتزا دوست دارند
و برای همین کامل پیتزاهاشون رو خوردند
اما پسر کوچولوی عزیز ما، حتی یک تکه هم نخورده بود.
وقتی ازش پرسیدم: چرا نخوردی؟
گفت:
"خانوم می خوام ببرم خونه با داداشم بخورم."
از اون روز به بعد هر موقع می بینمش
یاد ایثار و مهربونیش می افتم
که حتی کوچکترین شادیهاش رو هم با دیگران تقسیم می کنه
.
.
.
خاطره ای از مهنا، عضو داوطلب تیم سرمایه های انسانی
عکس: تابلوی لبخند، اثر حمید، پسر 10 ساله ی عزیز ما
...
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر1393 توسط خانه علم دروازه غار
 

 

 

 

لیست کتاب های پیشنهادی
جهت اهدا به کتابخانه
خانه علم دروازه غار

http://cld.persiangig.com/preview/ofbT93rxOt/کتاب3.jpg
(لیست کتب تا تاریخ 93.09.10 بروز شد.
آنچه که خط خورده است، دوستان جهت اهدا اعلام آمادگی کرده اند. )
...
کتابفروشی های پیشنهادی:
امیرکبیر: خیابان انقلاب، ضلع غربیِ تقاطع 12 فروردین و انقلاب، طبقه پایین
افق1) خیابان انقلاب، کنار سینما سپیده، سر کوچه اسکو
افق2) خیابان انقلاب، خیابان 12 فروردین، خیابان شهید نظری غربی، کوچه جاوید 1، شماره 2
فرهنگ: میدان ولیعصر، ابتدای بلوار کشاورز، نبش کوچه برادران مظفر، ساختمان رسانه، پلاک 28
کانون پرورش فکری1) خیابان حجاب، مرکز آفرینش های کانون، واحد اشتراک و فروش
کانون پرورش فکری2) خیابان انقلاب، بین 12 فروردین و فخر رازی، مجتمع فروزنده، انتهای طبقه همکف
کتاب کودک:خیابان انقلاب، بین 12 فروردین و فخر رازی، مجتمع فروزنده، طبقه منفی یک
تارا: خیابان انقلاب، کنار سینما سپیده، سر کوچه اسکو
پیدایش و محراب قلم: خیابان انقلاب، خیابان 12 فروردین، خیابان شهدای ژاندارمری، بین 12 فروردین و فخر رازی
...

در صورت تمایل و قطعیت در امر اهدا کتاب، شماره ردیف آن را زیر همین پست
کامنت کنید، تا تداخلی با کتب اهدایی دوستان دیگر نداشته باشد.
.
.
.
لطفا این پست را بگسترانید تا به دست هرآنکس که می خواهد
سهمی حتی اندک در این کار نیکو داشته باشد، برسد
...
سپاس از توجه شما
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل
https://www.facebook.com/darvazeghar


.: Designed By خانه علم دروازه غار :.


[ جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی (ع) ] [ Society of Students Against poverty ]